برنده نهایی این جنگ چه کسی است؟

برنده نهایی این جنگ چه کسی است؟
وقتی متن پیشنهادی تفاهمنامه میان آمریکا و جمهوری اسلامی را خواندم، ابتدا ذهنم به سمت بدبینانهترین برداشت رفت. به نظرم آمد غرب بار دیگر فرصت بزرگی را از دست داده است. فرصتی برای ساختن یک ائتلاف بینالمللی علیه نظامی که سالها با گروگانگیری، ترور، سرکوب داخلی و بیثباتسازی منطقه زنده مانده است. در آن خوانش، این تفاهمنامه نه دیپلماسی، بلکه نوعی مشروعیتبخشی دوباره به جمهوری اسلامی بود. اما هرچه بیشتر به متن، زمانبندی، ضربههای نظامی و وضعیت تازه قدرت در تهران فکر کردم، خوانش دومی در ذهنم شکل گرفت. خوانشی که هنوز پرخطر است، اما برای من قانعکنندهتر و حتی امیدوارکنندهتر به نظر میرسد. شاید این توافق نجات تهران نباشد. شاید آغاز مرحلهای باشد که در آن رژیم نه با بمب، بلکه با تناقضهای درونی خودش از هم بپاشد.
شاید هدف واشنگتن و اسرائیل این نبوده که جمهوری اسلامی را با یک ضربه از میان بردارند. شاید مسئله این بوده که ایرانِ دوران گذار فرو نپاشد، در هرجومرج غرق نشود، یا میان مراکز قدرت رقیب تکهتکه نشود. این نگاه در ابتدا شاید شبیه توجیه به نظر برسد. اما وقتی به وضعیت امروز جمهوری اسلامی نگاه میکنم، نمیتوانم آن را ساده کنار بگذارم. چون جمهوری اسلامی امروز دیگر جمهوری اسلامی پیش از جنگ نیست.
پیش از این، در تهران هنوز دستگاه قدرتی وجود داشت که با همه شکافهایش، یک مرکز فرمان داشت. در رأس آن علی خامنهای ایستاده بود. سرد، ایدئولوژیک، سرسخت. در ادبیات نظام، او «آقا» بود. برای هسته سخت قدرت، حرفش فصلالخطاب بود. وقتی آقا فصلالخطاب را میگفت، بحث تمام میشد. صفها بسته میشد. تردیدها کنار میرفت. هرکس میفهمید کجا باید بایستد. خامنهای مذاکره با آمریکا را تحقیر میکرد، بهخصوص زیر ریاستجمهوری دونالد ترامپ. زمانی که نخستوزیر ژاپن با پیامی از واشنگتن به تهران رفت، خامنهای حتی حاضر نشد آن پیام را واقعاً تحویل بگیرد. نمایش روشن بود: ما با این رئیسجمهور حرف نمیزنیم. ما خم نمیشویم.
اما بعد مختصات تغییر کرد. فرماندهان ارشد، چهرههای امنیتی، طراحان پشت پرده، مغزهای دستگاه و کسانی که در اتاقهای بسته برای نظام تصمیم میگرفتند، یکی پس از دیگری از صحنه حذف شدند. هسته سخت قدرت در تهران ضربه خورد. نه آنقدر که نظام همان لحظه فرو بریزد. اما آنقدر که اعتمادبهنفس قدیمیاش ترک بردارد. ناگهان چیزی ممکن شد که پیشتر ناممکن بود: گفتوگو با واشنگتن. نه از موضع قدرت. از موضع ضعف.
جمهوری اسلامی امروز پشت میز مذاکره ننشسته چون پیروز شده است. نشسته چون زخمی است. چون زمان میخواهد. چون پول میخواهد. چون باید صفوف خود را دوباره مرتب کند. چون دیگر معلوم نیست در پایان این جنگ قدرت، چه کسی حرف آخر را خواهد زد. این همان نقطهای است که باید جدی گرفت.
در گذشته، خامنهای هرگاه بحران به نقطه خطر میرسید، شخصاً ظاهر میشد. در سال ۸۸، بعد از جنبش سبز، آمد و در نماز جمعه حرف آخر را زد. در دوران «زن، زندگی، آزادی» هم ظاهر شد، سخنرانی کرد، تهدید کرد، معنا ساخت و به بدنه نظام علامت داد. حتی پس از کشتارهای دیماه ۱۴۰۴ نیز وارد صحنه شد و کشتهشدگان را به زبان خودش مصادره کرد. قدرت او فقط در مقامش نبود. در حضورش بود. رهبری که دیده میشد. صدایی که فرمان میداد. چهرهای که ترس تولید میکرد. کلامی که برای دستگاه قدرت فصلالخطاب بود. این ابزار امروز دیگر وجود ندارد.
مجتبی خامنهای، اگر قرار باشد اصلاً چنین نقشی را پر کند، نمیتواند آن را بهسادگی به ارث ببرد. نه آن اقتدار مذهبی را دارد، نه آن جایگاه تاریخی را، نه پشتوانه کامل همه لایههای قدرت را. مهمتر از همه، رهبری که دیده نمیشود، شنیده نمیشود و در لحظه بحران نمیتواند مقابل دوربین بایستد، دیگر رهبر به معنای قدیمی کلمه نیست. یک بیانیه را میشود زیر سؤال برد. یک امضا را میشود انکار کرد. یک نام را میشود خرج کرد. اما جای خالی یک صدا را نمیشود پر کرد. با همین یک تغییر، ماهیت جمهوری اسلامی عوض شده است.
این نظام دیگر آن هرم قدیمی با قلهای دستنیافتنی نیست. امروز بیشتر شبیه بدنی زخمی از قدرت است که هر بخش آن میخواهد سهم خود را بداند. چه کسی میلیاردها دلار احتمالی را کنترل میکند؟ چه کسی نفت را در دست میگیرد؟ چه کسی بندرها را؟ بانکها را؟ سپاه را؟ وزارتخانهها را؟ سرویسهای امنیتی را؟ شبکههای منطقهای را؟ چه کسی پیروزی را به نام خود ثبت میکند و چه کسی هزینه شکست را به گردن دیگری میاندازد؟
اگر واقعاً پول تازه وارد کشور شود، اگر تجارت دوباره ممکن شود، اگر تحریمها سبک شوند، فقط یک گشایش اقتصادی آغاز نمیشود. یک دعوای درونی بر سر غنیمت هم آغاز میشود. سهم چه کسی چقدر است؟ کدام جریان خود را ناجی نظام معرفی میکند؟ چه کسی میگوید این امتیازها نتیجه مقاومت بوده؟ چه کسی به مردم توضیح میدهد که این همه خون برای چه ریخته شد، اگر قرار بود در پایان باز هم با واشنگتن مذاکره کنند؟
جمهوری اسلامی سالها از مقاومت گفت. حالا باید توضیح دهد چرا پس از این همه هزینه، دقیقاً همان کاری را میکند که رهبر قدیمیاش علناً تحقیر میکرد. همین میتواند آن را از درون ضعیف کند. شاید حتی بیشتر از یک حمله هوایی دیگر.
چون مستبدان باید هر روز پیروز شوند. در هر بحران. در برابر هر حقیقت. در برابر هر ملت. آنها باید هر بار ترس را بازتولید کنند، هر بار دروغ را تازه کنند، هر بار نشان دهند که هنوز ایستادهاند. اما مردم فقط یک بار باید پیروز شوند. یک بار ترس میشکند. یک بار پرده کنار میرود. یک بار همه میبینند که دستگاه قدرت مطلق نیست. همان یک بار کافی است. و درست همینجاست که امید آغاز میشود.
مردم ایران در دهههای گذشته تقریباً همه چیز را از دست دادهاند و باز تسلیم نشدهاند. آزادی، آینده، فرزند، دوست، خواهر، برادر، صدا، بدن، خانه. کتک خوردند، گلوله خوردند، ربوده شدند، تحقیر شدند، به آنها دروغ گفته شد. اما چیزی را حفظ کردند که این رژیم هرگز نفهمید: اراده تسلیمنشدن در درون. اگر حالا در بالا جنگ قدرت آغاز شود و در پایین جامعه ترسش را از دست بدهد، یک لحظه تاریخی شکل میگیرد. نه خودکار. نه رمانتیک. نه بیخطر. اما ممکن.
شاید این جنگ پایان نبود. شاید کاتالیزور بود. شتابدهندهای خشن، خطرناک، اما مؤثر برای روندهایی که از مدتها پیش در دل جامعه و درون ساختار قدرت جریان داشتند: فرسایش اقتدار مذهبی، خستگی دولت امنیتی، نفرت مردم از دروغ، دعوای نخبگان برای غنیمت و میل یک ملت کامل به زندگی عادی.
در این خوانش، تفاهمنامه پیروزی جمهوری اسلامی نیست. دام اوست. چون به او پول میدهد، اما حرص هم میآورد. به او نفس میدهد، اما نزاع هم میآورد. به او زمان میدهد، اما وحدت نه. به او مذاکره میدهد، اما فصلالخطاب نه. و شاید همین پایانش را جلو بیندازد.
نه چون غرب ناگهان شجاع شده است. نه چون سیاستمداران آزاد جهان ناگهان حقیقت ایران را فهمیدهاند. بلکه چون نظامی که فقط با ترس، دروغ و خشونت سرپا مانده بود، در همان لحظهای میشکند که آدمهای خودش شروع کنند غنیمت را میان خود تقسیم کنند، در حالی که بیرون، مردمی ایستادهاند که مدتهاست فهمیدهاند: این کشور مال آنها نیست. مال مردم ایران است.
شاید این جنگ، برخلاف ظاهرش، برنده روشنی نداشته باشد. کشتهشدگان دیماه، کشتهشدگان جنگ، جانهای ایرانی، اسرائیلی و منطقهای، خسارتهای انسانی، اقتصادی و جهانی، همه یادآور ایناند که هیچ جنگی بیقیمت نیست. هیچ پیروزیای روی ویرانی، ساده و پاکیزه به دست نمیآید. اما اگر این جنگ یک نتیجه تاریخی داشته باشد، شاید همان چیزی باشد که در نگاه اول دیده نمیشود. جمهوری اسلامی زخمیتر از همیشه بیرون آمده است. اسطوره شکستناپذیریاش ترک برداشته است. فصلالخطابش را از دست داده است.
و مردم ایران، پس از سالها رنج، سرکوب و ایستادگی، شاید بیش از هر زمان دیگری به لحظهای نزدیک شدهاند که بتوانند سرنوشت کشورشان را پس بگیرند. از این منظر، برنده واقعی این جنگ نه جمهوری اسلامی است، نه آمریکا، نه اسرائیل. برنده واقعی، اگر این مسیر به آزادی برسد، ملت ایران خواهد بود. ملتی که برای پیروزی جشن نگرفته است. اما برای آزادی، هرگز تسلیم نشده است.
بابک کاظمیفرد
٢٨ خرداد ١۴٠۵
메타데이터
- post_id
- 0d760c6773dc
- slug
- برنده-نهایی-این-جنگ-چه-کسی-است-0d760c6773dc
- url
- https://medium.com/@babak.kazemifard/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-0d760c6773dc
- canonical_url
- https://medium.com/@babak.kazemifard/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-0d760c6773dc
- author_url
- https://medium.com/@babak.kazemifard
- status
- ok
- fetched_at
- 2026-08-04 16:35:05