← Back to list

‏‏دوست زیبای کودکی من

Language: Persian (Farsi)

Faramarz Tabesh · 2025-06-08 09:34 · 0 claps · 6.4 min read
#faramarz-tabesh #aog #داستان-کوتاه #اندیشه-آنلاین-آلمان #دوست-زیبای-کودکی-من
Open on Medium ↗

‏‏دوست زیبای کودکی من

Language: Persian (Farsi)

داستانهای کوتاه از کتاب معجزه گوادلوپ. نویسنده فرامرز تابش‏

تاریخ اتمام این داستان: یکشنبه ۳۰ دی ماه ۲۵۸۳ باستانی | ۱۹ ژانویه ۲۰۲۵ میلادی‏

تاریخ انتشار این داستان در سایت پژوهشکده اندیشه آنلاین آلمان: چهاردهم مارچ ۲۰۲۵ میلادی‏

**نسخه انگلیسی**

**نسخه آلمانی**

دوست زیبای کودکی من

در زمان کودکی، شاید از سن شش یا هفت سالگی به بعد، من اکثرن وقت خود را در منزل مادر و پدر‏ بزرگ پدریم که نسبتن در نزدیکی منزل ما زندگی می کردند صرف می کردم. راستش را بخواهید با آنکه به پدر بزرگم که یک ادیب بود نیز علاقمند بودم و به او احترام می گذاشتم، اما یک رابطه روحی بسیار عمیق، من و مادربزرگم را به هم پیوند می داد. او تنها کسی می باشد که هنوز بعد از گذشت این همه سال می توانم با صراحت بگویم که عمیقن دوستش داشتم.

برای آنکه کمی با اتمسفر حاکم بر این داستان آشنا شوید، لازم است تا جایی که برایتان کسالت آور نشود در‏ مورد این زن قدرتمند بدانید.

یکی از عادت های همیشگی مادر بزرگ آن بود که در همه تابستان های آن سال ها، در دهات اطراف‏ تهران یک باغ کامل را اجاره می کرد. به این مفهوم که باغ را عمدتن در آبعلی و اوشان که اکثرن آن منطقه ییلاقی را اوشون — فشم می نامیدند با همه میوه های همه درختان آن برای سه ماه اجاره می کرد . این زمان، اوج سرخوشی و شادی من بود، زیرا از سر صبح، بعد از خوردن صبحانه، یا در رودخانه بسیار زیبا و پرآب آنجا با بچه های عموهایم مشغول آب بازی بودم و یا روی شاخه های درختان مشغول شکار میوه های رسیده. بچه های عموهایم اکثرن همراه پدر و مادرشان و باقی اعضای خانواده، آخر هر هفته به ما ملحق می شدند و پنجشنبه و جمعه را با ما می گذراندند. من همیشه از همان ابتدای کار، یعنی پروسه جستجو برای یافتن یک باغ بزرگ میوه در یکی از دهات، مراسم اجاره باغ و اسباب کشی، همراه مادر بزرگم بودم. این روند نه تنها خسته کننده نبود بلکه اتفاقن بسیار شور شوق مرا برمی انگیخت.

متاسفانه چندین سال بعد، با گذشت زمان و شروع دوران پیری، پدربزرگ و مادربزرگم خانه خود در‏ تهران را فروختند و به زادگاه خود، شهر مشهد نقل مکان نمودند. با این حال بازهم هر سال مادر بزرگ چند هفته زودتر به تهران می آمد و درست بعد از آخرین روز مدرسه که تعطیلات تابستانی، یعنی های لایت همه سال شروع می شد، همراه با چشاندن مزه هواپیماسواری مرا با خود به خانه جدیدشان در مشهد، در محله کوه سنگی، که از خانه تهران نیز به مراتب بزرگ تر بود می برد. او برای من یخچال خانه را از نان خامه ای و سوسیس و تخم مرغ رسمی یعنی سه چیزی که به شدت دوست داشتم پر می کرد و به همراه یک بلیط استخرعمومی سه ماهه، شادی من را کامل می کرد. او بسادگی به همه آنچه می توانست مرا خوشحال کند می اندیشید و چیزی را از قلم نمی انداخت. در حیاط این خانه جدید نیز یک حوض بزرگ قرار داشت که برگهای یک درخت بزرگ گلابی به شکل یک سایبان از نفوذ تابش مستقیم خورشید تند و تیز تابستانی بر آب درون آن جلوگیری می کرد و آب تنی در آن را برایم امکان پذیر می نمود.

اما بگذارید بازگردیم به زمان اقامت آنها در منزل تهران و اتفاق عجیبی که در آنجا برایم رخ داد. اتفاقی که‏ هنوز پس از گذشت نزدیک به شصت سال از آن، همواره در خاطرم حک شده و باقی مانده است. اتفاقی که هسته اصلی این داستان را تشکیل می دهد.

خب فکر می کنم برای درک آن رخداد لازم است ابتدا وضعیت فیزیکی و جو حاکم بر آن خانه را تشریح‏ کنم تا خوانندگان این سطور از نظر ذهنی قادر شوند به فضای این داستان حقیقی وارد شوند و آنرا حس کنند.

درِ ورودی این خانه به یک حیاط نسبتن وسیع باز می شد که یک حوض بزرگ توکار در حد یک استخر‏ کوچک درست در وسط آن قرار داشت که در واقع استخر خصوصی من محسوب می شد. اما چند سال بعد، در پی مدرن سازی این خانه، آن حوض بزرگ جای خود را به یک حوض روکار کوچک تر، اما مدرن داد و درختان سیب و گلابی و گل های گوناگون جدید به درختان و گل کاری قدیمی افزوده شدند. از همان ایام قدیم یعنی قبل از مدرنیزه کردن خانه، زمانی که دیوارهای حیاط هنوز آجری بودند، دور و اطراف حیاط با چند درخت بسیار قدیمی و بلند بالای سپیدار و درختان یاس و گل شیپوری بسیار پرپشت و خوش عطر، تزئین شده بود. این خانه برای من حتی بیش از یک بهشت بود و من بسیار شیفته عطر گل های یاس و برگهای سپیدار بودم که بعد از آب پاشی های بعد از ظهرهای گرم تابستان های تهران، انواع رایحه های شگفت انگیز را ایجاد می نمودند. هر بعد از ظهر بعد از آبیاری و آب پاشی درختان و گل ها و شستن کف حیاط، روی سکوهای چوبی بزرگ که شبها بر روی آنها پشه بند زده می شد و به عنوان تخت خواب استفاده می شد، فرش می انداختیم و منتظر مهمانانی می نشستیم که تا زمان ورودشان به خانه نمی دانستیم امروز چه کسانی خواهند بود. در آن فضای مطبوع، مادر بزرگ از مهمانان با هندوانه و خربزه مشهدی قاچ شده، شیرینی و تنقلات و البته چای، پذیرایی می کرد. البته آنها همیشه یک خدمتکار در منزل داشتند که مانند فرزند خود با او رفتار می کردند. طوری که من و بچه های فامیل او را همبازی و دوست خود می دانستیم. اما در هر حال مادر بزرگم اکثر کارها را خودش انجام می داد.

شبها مادربزرگم رخت خواب مرا در کنار خود، در حیاط می انداخت، رادیو شش موج خود را روشن می‏ نمود و پس از کمی جستجو، برنامه داستان شب را می یافت و صدای آن را تنظیم می کرد. یک سیگار هما بیضی از درون جعبه در می آورد، آن را چاق می کرد و دو نفری به داستان شب، سوزن بان، جانی دارل و یا هر داستان با هر موضوع دیگر گوش می دادیم و از بوی عطر یاس های سپید و صورتی و دیگر گیاهان لذت می بردیم. بعد از اتمام برنامه داستان شب، برنامه گل ها شروع می شد و صدای نازنین حمیرا، مهستی، گلپا و دیگران، به همراه منظره شگفت آور آسمان پر ستاره، اتمسفر شبهای رویایی و بهشتی آن حیاط را کامل می نمود. در این میان بیش از هر چیز صدای باد ملایم تابستانی که در میان برگهای درختان سر به فلک کشیده سپیدار می پیچید و سمفونی والس بی نظیری را می نواخت، مرا مدهوش و شیفته خود می ساخت.

در جلوی منزل در کنار جوب تازه ساز آب، یعنی مابین پیاده رو و آن جوب، یک باغچه احداث کرده بودند‏ که در آن من و مادربزرگ و پدربزرگم دو نهال کاج را کاشته بودیم و من هر دو یا سه روز یکبار آن را اندازه می گرفتم تا معلوم شود رشد کرده اند یا خیر. البته واضح است که با آن روش کودکانه من هرگز این محاسبه ریاضی بطور صحیح به انجام نمی رسید.

در هر حال، این دنیای شگفت انگیز من بود. دنیایی که حاضر نبودم لحظه ای از آن جدا شوم. دنیایی بدون‏ تنش و آرام بخش که مرا از بعد زمان و مکان فراتر می برد و رویاهای کودکانه مرا نقش می زد.

مادر بزرگم یک رهبر بسیار قدرتمند بود و همیشه همه را، مادرانه، تحت کنترل داشت، همیشه عده ای از‏ عروس ها، پدر و عموهایم و نوه هایش و برخی از افراد دورتر فامیل، مانند دائی و خاله هایم و مادر مادریم که در واقع زن برادر او و یک موجود بسیار بانمک و دوست داشتنی بود آنجا بودند و او آمرانه، اما دوستانه، وظیفه همه را مشخص می کرد. پنچ شنبه شبها، در آن حیاط زیبا غوغایی برپا بود، زیرا می توانستی تقریبن همه را آنجا بیابی. لامپ های مهتابی روشن بودند، عده ای مشغول بازی تخته نرد و عده ای سرگرم پاسور و یا شطرنج بازی بودند ، بچه ها اینطرف و آنطرف می دویدند و یا به بزرگترها در تهیه شام و آراستن سفره یاری می رساندند. صدای موسیقی زیبای ایرانی، عمدتن گلپایگانی، کورس سرهنگ زاده، حمیرا، هایده، مهستی، مرضیه و یا الهه و پوران در آن فضا طنین انداز بود و در این میان صدایی که بلندتر از صدای دیگران به گوش می رسید، البته صدای مادر بزرگ بود که پیاپی دستور صادر می کرد. تنها کسانی که از انجام کار معاف بودند، مادر بزرگ مادریم بود و من.

در آن دوران، عادت پدر بزرگ و مادر بزرگم آن بود که هر شب جمعه، یک بوقلمون که در باغ خودشان‏ در یک جایی از شهر که برای من نامعلوم بود، پرورش داده شده بود را خوراک می کردند و همراه با آش عمدتن رشته و مخلّفات رایج، از مهمانان پذیرایی می نمودند.

در این ریتوال خانوادگی، برخی اوقات دوستان و همسایگان نیز به این مهمانی خصوصی هفتگی دعوت می‏ شدند. یکی از این افراد یک خانم کُرد کرمانشاهی بود که همیشه با همان لباسهای زیبای کُردی و به همراه دختربچه ای بسیار زیبا، درست به سن و سال من که بعدها فهمیدم نوه اش می باشد در محله رفت و آمد می کرد. این دختربچه، دارای چشمانی به رنگ عسلی روشن، موهای بلوند اروپایی و پوستی کاملن سفید بود و صدای او آهنگ لطیفی مانند بچه گربه ایجاد می کرد. در کل موجود بسیار ملوسی بود.

از آنجا که این دخترک استثنایی هم سن من بود، حتمن فکر می کنید، فضای آن بهشتی را که برایتان‏ توصیف کردم، با داشتن یک همبازی شگفت انگیز باید به نقطه اوج لذت رسیده باشد، اما نکته درست همینجاست.

………………………………………………………

برای مطالعه ادامه داستان در بخش «داستان و شعر» در پژوهشکده اندیشه آنلاین آلمان، داستان کوتاه: دوست زیبای کودکی من

To read the rest of the story on the Research Institute Andishe Online Germany- AOG website, click here.

© Faramarz Tabesh 2024–2025. All rights reserved.


메타데이터
post_id
d174fe843b49
slug
language-persian-farsi-d174fe843b49
url
https://medium.com/@f.tabesh/language-persian-farsi-d174fe843b49
canonical_url
https://medium.com/@f.tabesh/language-persian-farsi-d174fe843b49
author_url
https://medium.com/@f.tabesh
status
ok
fetched_at
2026-06-20 20:29:01